نان و شعر
احمد بن فخر مقامى در «تاریخ الجنه» نویسد: «از کثرت ادله، گمان رفت که مردمان شورند بر داورى خلیفه اما ایشان را رمقى در تن نمانده بود که قحط نان، قحط همت آورد؛ و چون قحطِ نخست، افزون شود، قحط غیرت، مزید باشد. پناه بر خداوند از حیلت شیطان.»
و صاحب بن صولت نیشابورى - که دبیرى یکى از امیران دیالمه را پیشه کرده بود - در رقعه اى که به دبیر امیر سیستان فرستاد، آورد: «دست تعدى خلیفه بر شعر شاعران چنان افزوده شد که چون شاعرى یک بار خواند، خود از حفظ شود و چون دو بار خوانَد، غلامى از غلامانش و چون سه، کنیزى از کنیزان مطبخى و گویند: این شعر، تو را نباشد. از آن ِ خلیفه باشد. ببین! خلیفه خوانَد و غلام خوانَد و کنیز خوانَد: چون دست بر خزانه ادب بردى، حرامى حرامیان باشى و حرامى را یا دست باید جدا یا سر.»
و قصه چنین بود که شاعر، اشک در میدانچه چشم چرخاند به بى نانى کودکانش. هرگز زبان به مدح نگشوده بود اما پسر را دید که هسته رطبى را در دهان مى چرخاند مگر که شهد با آن باشد و چهارساله دختر را دید که مورچگان را پى مى گذارد تا به دهان برد. مدحى گفت به شصت بیت که پنجاه ِآن را نصیحت بود و ده، مدح آن کس که به آن نصیحت گوش دارد. پس... به پیش خلیفه شد. چون خواند، خلیفه گفت: «این شعر، شعر ما باشد.» پس از «بر» بخواند. شاعر را انکار به غیظ آمیخته شد. گفت: «دیگر نخوانم. راست اگر گویى، غلام و کنیز را گو که از «بر» بخوانند.»
خلیفه گفت: «ما را «دروغ زن» خواندى؛ مکافات، مرگ باشد.» پس به داورى، حارث بن عقبه را پیش خواند که قاضى قاضیان بود به بغداد و او حکم داد آن کس که خلیفه را «دروغ زن» نامد، از بیعت خلیفه بیرون شده، مسلمان نباشد و مرگ، او را لازم آید. شاعر را به میدان مکافات بردند و مشتى گرسنه را، پاره اى نان دادند تا او را رجم کنند. خلیفه نیز حاضر آمد به تفرج. شاعر را چون سنگ زدند تنها یک کلام گفت: «ندانستى!» و بمرد. خلیفه را سه ده روز بیش، جان در بدن نماند. امیران از بیم شوریدن خلق که گرسنه بودند، شبى به تیغ برهنه، به خوابگاهش شتافتند و کشتند و سوزاندند تا مگر قحط راچاره کنند. خلیفه ی سوخته را کی شعر در خاطر مانَد!